خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





المان

     صبح بعد از دردسرهای دستبرد به چادرمون از روی پل رد شدیم و وارد خاک المان شدیم و تلاش کردیم مسئله رو فراموش کنیم و تمرکزمون رو بذاریم برای لذت بردن بیشتر از نکات مثبت زیادی که وجود داشت.

     مسیر بین وروتسلاو تا برلین المان یکی از زیبا ترین  تجربه های رکابزنیمون توی اروپا بود.جاده هایی خلوت که از بین جنگل های انبوه  بلوط و کاج   میگذشت.

    مناظری باور نکردنی که با انعکاس درختها توی دریاچه ها دیده میشد وهمچنین ساختمانهای قدیمی که توی فیلمها و کارتونها مثلش رو دیده بودیم.

    توی مسیرکنار جاده قارچ های خوراکی در اومده بود که بعضیهاشون به اندازه یه  بشقاب بزرگ بود.شش روزتوی راه بودیم و اونقد لذت بردیم که انگار در سیاره ای دیگه داریم نفس میکشیم.

    بارها و بارها برای خودمون تکرار کردیم که ما توی خود بهشتیم و دیگه چه زیبایی میتونه از این بالاتر باشه که اینجا نیست.گذشته از طبیعت اروپا رفتار راننده ها هم اونقدر متمدنانست که لذت بودن با دوچرخه رو دوچندان میکرد.بارها و بارها شاهد بودیم که وقتی جاده کمی باریک میشد 15-20 تا ماشین سواری و باری پشتمون قطار شدن و با سرعت ما بدون هیچ بوقی حرکت میکنند تا جاده که پهن تر شه وبتونن با فاصله از کنارمون رد شن .اونقدر اروم که خیلی وقتها ما اصلا متوجهشون نمیشدیم و فقط وقتی چشممون به اینه دوچرخه میوفتاد میفهمیدیم که چه خبره.با اینکه پهنای جاده هااونقدری بود  که براحتی همشون میتونستن از کنارمون رد شن.ولی اونقد احتیاط میکردن که دوچرخه سوار کوچکترین احساس خطری نکنه.ما که به شدت تحت تاثیر قرار  گرفتیم.دریغ از حتی یه بوق.باورتون میشه تومدت 4 ماهی که  تو اروپا رکاب زدیم به جز چند بار خیلی معدود صدای بوق نشنیدیم.

     بین راه خونواده هایی رو میدیدیم که خیلیهاشون بالای 70 سال  سن داشتند  و با بچه و نوه هاشون که سن بعضیاشون حدود 3-4 ساله بود، داشتن توی جاده ها سفر میکردند.مثلا یه جا بین راه توی المان تو کمپینگی که بودیم اقا و خانم مسنی کنارمون چادر ما کمپ کردن با دو تا دختر 4و6 ساله که نوشون بودن.دو تا فرشته کوچولو.6 ساله هه برای خودش دوچرخه داشت و میتونست روزی 25 کیلومتر باهاشون رکاب بزنه و کوچیکتره رو هم توی کالسکه ای که پشت دوچرخه اقاهه وصل بود میذاشتند و به ارامی بین چند شهر سفر میکردند

    .

    با ورودمون به المان شرایط کمی فرق کرد و توی کمپ سایتها هم که میرفتیم برای استفاده ازهر خدمات،باید  جداگانه هزینه پرداخت میکردیم.برای حمام جدا،برای اینترنت جدا و برای شارژ لوازم هم جدا.همه چیز محاسبه شدس.مثلا برای حمام یه ژتون به مبلغ 50 سنت داده میشد که فقط 5 بار شما میتونی با فشار دکمه شیر اب و هر بار  به مدت 10 ثانیه اب داشته باشی چیزی که اولش برای ما هم عجیب بود.

    اوایل شهریور بود و هوا به شدت سرد شده بود. دمایی که اصلا فکرشو برای این فصل سال نمیکردیم .دمای هوا در طول شب به  حدود  5 درجه بالای صفرمیرسید.بعضی از  درختها در حال خزان بودند .دیگه خبری از گرما و تابستون نبود وبا اینکه همه جا سبزدیده میشد ولی کاملا هوا سرد و پاییزی بود.

    دیگه هر جایی نمیتونستیم چادر بزنیم .تو المان مردم با دیدن چادر سریع به پلیس زنگ میزنند و پلیس میاد سر اغت.یه شب که کنار یه کارخونه بغل مزرعه چادر زده بودیم صبح دیدیم پلیس اومد سراغمون.

    یه شب که میخواستیم یه جای خلوت چادر بزنیم ترجیح دادم به خونه ای که اون نزدیکیا بود اطلاع بدم تا داستان نشه و پلیس صدا نکنه.زنگ درو زدم که اول یه سگ درست و حسابی از پشت نرده ها اومد سراغمون.بعد اقای مسنی اومد و وقتی ازش اجازه خواستم نزدیک خونش چادر بزنم ازمون دعوت کرد که داخل حیاط باغش چادر بزنیم.زن ومرد مسنی بودن توی خونه زیبای قدیمی که برای سال 1870 میلادی بود.ما رو برای شام و صبحانه هم داخل منزلشون دعوت کردند.

    خیلی مهربون و مهمون نواز بودن.خانمه که فقط المانی میتونست حرف بزنه و اقاهه کمی انگلیسی حرف میزد. دیگه سگه که یه سگ شکاری بود و کلی کاپ و مدال برنده شده بود باهامون مهربون شد و موقع خوردن شام با فشار دادن پای ما بین خودش و پایه میز باهامون بازیش گرفته بود.اون شب دوش گرمی هم گرفتیم و بعد شام چادرمون رو توی حیاط برپا کردیم.صبح روز بعد هم بعد از صرف صبحانه و ردو بدل کردن ایمیل و ادرس اینترنتی جات راهی شدبم.

    بعد از چند روز رکاب زدن تو جاده های رویایی داشتیم به شهر برلین میرسیدیم.

    قرار بود برلین بریم پیش دو دوست قدیمی.

    حدود یک هفته در برلین موندیم و بعد از چند هفته تو راه بودن تونستیم استراحت خوبی داشته باشیم .دیدنیهای شهر رو تماشا کردیم مخصوصا  یک روزی که به اتفاق  دوست خوبمون ،خداداد عزیز به برلین گردی رفتیم، با توجه به  اطلاعات زیادی که بهمون می داد تونستیم استفاده بیشتری ببریم.

    دیدن باقی مانده دیوار برلین هم برای خودش جالب بود.

    بودن کنار دوستان نازنین لیلا و محمد حسابی برلین رو برامون دوست داشتنی تر کرد.بعد از حدود یک هفته دوستامون رو ترک کردیم تا دوباره خودمون رو بسپاریم به جاده و ادمها و ماجراهای جدید.موقع خروج از برلین اقای کاظمی و پسرشون مهدی ما رو تا خروجی شهر همراهی کردند . بعد باز ما توی جاده بودیم.حدود 300 کیلومتر داشتیم تا هانوفر.مسیر دوچرخه سواری خلوتی رو انتخاب کر

    خیلی زود از شهر خارج شدیم .دوباره ما بودیم و جاده و از زیباییهای طبیعت و همچنین مردم بسیار دوست داشتنی و مودب المان لذت میبردیم.مردمی که بر خلاف شنیده هامون که گفته میشد ادمهای سردی هستند اونقدر به ما لطف کردند و ما رو مورد محبت قرار دادند که شاید تو کمتر کشوری شاهدش بودیم.

    شب اول روبیرون جنگل ،نزدیک مزارع و توی محوطه ای که چند تا ماشین کاراوان  واستاده بودند، کمپ  کردیم و چادرمون رو روی یه برج چوبی الم کردیم .

    دوچرخه ها رو بستیم به ستونها و خودمون از پله های چوبی رفتیم بالا برج.صبح موقع اماده کردن صبحانه  با مرد مسنی  به اسم هنز اشنا شدیم که با کاراوانش سفر میکرد.مرد نازنینی که تو مدت یکی دو ساعت ما رو به شدت تحت تاثیر خودش قرار داد.

    به رسم بسیار زیبایی که تو بیشتر جاهای المان و اتریش دیده بودیم و اون اینکه ادمها به هم سلام میدند اشناییمون با یه سلام و صبح به خیر شروع شد ومرد مکالمه رو ادامه داد.بعد از ردوبدل شدن چند جمله ما که میخواستیم صبحانه بخوریم به مرد هم تعارف کردیم که به ما بپیونده و اون یک لیوان شیر با ما نوشید و بعد از صبحانه ما رو برای قهوه به کاراوانش دعوت کرد.در لابلای صحبتها فهمیدیم که هنز به هزینه شخصی خودش انجمنی در رومانی اداره میکنه  برای کمک به بچه های فقیر.قیافه خودش هم شباهت زیادی به یکی از پادشاهای قرن 17 داشت و با پوشیدن لباس خاصی  خودش رو شبیه اون شاه میکرد برای جمع اوری کمک به فقرا.مردی که به بیشتر جاهای دنیا سفر کرده بود و توی کشورهای زیادی کار کرده بود.دو سه ساعتی با هم گپ زدیم و به اندازه چندین سال به هم نزدیک شدیم.از توی ماشینش چیز های مختلفی بهمون هدیه کرد.از خوردنی تا یادگاری و عکس.انگار هر چی داشت رو میخواست با شوق  در اختیار ما بگذاره.موقع جدایی انگار دلمون نمیخواست اون اتفاق بیفته اما چاره ای نبود و باید براه میافتادیم.همدیگرو در بغل گرفتیم با انرژی و حالی خاص از دیدار همدیگر.

    مسیر دوچرخه از لابلای مزارع میگذشت.هوا دیگه سرد شده بود و کلی از درختها خزان کرده بودند.

     غروب از کنار دهکده ای رد میشدیم و تصمیم داشتیم یه جایی برای موندن پیدا کنیم.چند نفر رو دیدیم بیرون دارن با هم صحبت میکنند.باهاشون شروع به صحبت کردیم که به سختی متوجه حرفامون میشدن.بعد از چند دقیقه ای پسر جوونی اومد و تونستیم باهاش صحبت کنیم.بهمون اجازه دادند کنار خونشون چادر بزنیم و برامون غذا و نوشیدنی هم اوردند.لوازم برقیمون رو هم بردندو تو خونشون برامون شارژکردند.

    توی مسیر مون به سمت هانوفر باز هم  به خونه مردم دعوت شدیم و مورد مهربونی مردم المان قرار گرفتیم

    هوا تاریک شده بود که وارد هانوفر شدیم .

    تا ادرسی رو که قرار بود شب رودر منزل یه اقای دوچرخه سوار بگذرونیم پیدا کنیم ساعت شده بود 11 شب.روز سختی رو گذرونده بودیم و حدود 130 کیلومتر رکاب زده بودیم.توی کوچه مورد نظر بودیم ولی ادرس رو نمیتونستیم پیدا کنیم.ماشینی جلو مون توقف کرد تا ببینه دنبال چی میگردیم .با گفتن ادرس بهمون گفت که همسایه فرد مورد نظره و ما بدنبال ماشینش به درب منزل دوستمون رفتیم.بعد از دوش گرفتن و کمی گپ زدن و خوردن نوشیدنی خیلی زود غرق خواب شدیم.صبح زود با اندره که یه قاضی بود و داشت به محل کارش میرفت از خونه زدیم بیرون تا ظهر کمی چرخیدیم  و ساعت دو بعد از ظهر هم اندراس به ما ملحق شد و ما رو به ساختمان شهرداری و چند جا از دیدنیهای شهر برد.

    به یک فروشگاه چند هزار متری دوچرخه فروشی هم رفتیم که هر چیزی از دوچرخه که فکرشو بکنین توش پیدا میشد .حتی پیستی هم برای تست دوچرخه توی سالن وجود داشت.از بالای برج شهرداری منظره زیبایی از شهر دیده میشد .ساختمانی که تنهابنای بازمانده ازجنگ جهانی دوم و به خاطر برای شناسایی شهرتوسط خلبانهای دشمن باقی مونده بود.از اون بالا ساختمان شیشه ای معروف پروفسور سمیعی هم قابل رویت بود.با خودمون تصمیم گرفتیم تا قبل از ترک هانوفر تلاشی برای دیدار ایشون هم انجام بدیم .روز بعد راهی کلینیک شدیم و متوجه شدیم ایشون تازه از ایران برگشتند و به خاطر غیبت چند روزه سرشون خیلی شلوغه و همچنین  عدم هماهنگی از قبل برای دیدار هم مانعی بود برای ما.تلاشمون به نتیجه نرسید و به عکسی کنار  ساختمان کلینیک بسنده کردیم راهی جاده شدیم به سمت کشور هلند.

    خیلی طول کشید تا از شهر خارج شیم.شهر که چه عرض کنیم جنگلهایی توی شهر بود که اصلا فکر نمیکردی توی شهر هستی .حالتی بکر با درختایی تنومند.تا از شهر خارج شیم ظهر شده بود .جی پی اس تبلت خطا میداد و اصلا روی نقشه حرکت نمیکرد.یه جا جلوی یه رستوران ایتالیایی چند نفر رو دیدیم که داشتند با هم  ترکی صحبت میکردند.واستادیم تا ادرس خروجی رو بپرسیم.از ملیتمون پرسیدند و وقتی فهمیدن ایرانی هستیم دعوتمون کردند داخل رستوران .یه رستوران ایتالیایی که ترکها توی المان راه انداخته بودند.وقتی فهمیدن چند ماهه تو راهیم و کجاها رفتیم  خیلی به هیجان اومدند و کلی تشویقمون کردند.بهمون گفتند که غذا سفارش بدیم.با توجه به گرون بودن غذا ما  برای اقتصادی بودن یه پیتزا سفارش دادیم تا با سیب زمینی دوتایی باهاش سیر شیم.بهمون گفتند که یکی دیگه هم باید سفارش بدین.وقتی امتنای ما رو دیدند  خودشون یه پیتزای دیگه هم اوردندجاتون خالی هر کدوممون یه پیتزای بزرگ جانانه خوردیم و اماده بودیم تا 40 یوروی ناقابل پرداخت کنیم.که موقع پرداخت صورتحساب هر چی اصرار کردیم هیچ پولی ازمون نگرفتند وگفتند که نهار رو با افتخار تمام مهمان اونها هستیم.


    این مطلب تا کنون 7 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : بودیم ,دوچرخه ,کردیم ,جاده ,شدیم ,المان ,چادر بزنیم ,پیدا کنیم ,بیشتر جاهای ,برای دیدار ,رستوران ایتالیایی ,
    المان

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده